ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

دست دستي و سرسري

الهي مامان فدات بشه كه روزبه روز كارهاي جديدتر ياد مي گيري.7ماهه بودي كه شروع كردي به دست زدن و سرسري كردن .به محض اينكه صداي آهنگ مي شنوي نمي دوني چي كار مي كني.عسلم من و بابات خيلي خوشحال مي شيم از كارهايي كه تو انجام مي دي.انگار دنيا را بهمون مي دن.خدارو شكر به خاطر اين همه نعمت ها...           ...
6 آبان 1391

خانه کودک

مامانی به قربونت شه وقتی 8ماهه بودی برای اولین بار با مامان مرضی و ایلیا تو رو به خانه کودک در مجتمع زیتون بردیم   .نمی دونی چقدر ذوق کردی.همش چراغ ها رو نگاه می کردی و می خندیدی.ولی وقتی تواستخر توپ انداختمت گریه کردی چند دقیقه هم اونجا بودی ولی عادت نکردی.خلاصه پول ما رو هدر دادی.فدا سرت.ولی از چرخ و فلکی که به شکل حلزون بود خوشت اومد.بازم می برمت عسل طلا.... ...
20 مهر 1391

دیدن محدثه جون

٢٨ خرداد 1391 بود كه محدثه جون(دخمل دايي محمود) به دنيا آمد.من شما رو كه اون موقع 4 ماهه بودي  با خودم از صبح به بيمارستان بردم.با اين كه اونجا اذيت شدي ولي باز هم خوش گذشت.آدمهاي   زيادي اونجا بودند كه شما رو بغل كنند.بلاخره اون روز هم گذشت. اين هم يه عكس تو با محدثه كه چند روزه است. ...
12 مهر 1391

مسافرت شمال

ماهان خوشگلم 12 خرداد 1391 بود كه واسه اولين بار شمارو به شمال برديم.ماماني فدات بشه تو ماشين همش خواب بودي.رفتیم بابلسر.می خواستیم بریم جا بگیریم.ولی خاله بهاره که باباش اونجا ویلا اجاره کرده بود نذاشت.گفت بیایید پیش ما.موقعي هم كه تو شمال بوديم اصلا ما رو اذيت نكردي.وقتي كنار دريا رفتيم دلم مي خواست پاهاتو بزنم به آب ولي مي ترسيدم مريض بشي عزيزم.اين هم عكس از اون موقع   ...
12 مهر 1391

جشن عروسی

خب پسرم عروسی هم بردمت.عروسی یکی از همکارام که ٢٩ شهریور ١٣٩١ در تهرانپارس بود.من و تو و بابا وحید دعوت داشتیم ولی بابا گفت من نمی یام.ولی من و تو را رسوند.تو عروسی خوش گذشت .همش چراغ ها رو نگاه می کردی.تو اذیت نشدی ولی من چرا.تو را رو میز نشونده بودم.همکارام باهات بازی می کردند.همش می خواستی میوه و شیرینی ها رو به هم بریزی.میز پشتی ما هم یه دختر بچه با موهای بلند نشسته بود.همش موهای اون بدبختو می کشیدی.اون هم صداش در نمی اومد.موقع شام که نگو .پدرم در اومد.همش قاشق و از من می گرفتی.آخر سر، یکی از همکارام شامشو خورد تو را نگه داشت تا من هم شاممو بخورم. همکارم هم از تو عکس گرفت. ...
12 مهر 1391

ماه رمضان

ماه رمضان 1391 بود كه يه شب بابايي همه بچه ها رو براي دادن افطاري به رستوران دعوت كرد .خيلي خوش گذشت .رستورت باغ آبي بالاي شهران بود.جاي با صفايي بود.اونجا اينقدر مرغابي داشت تو همش به اونا نگاه مي كردي و ذوق مي كردي .براي همين همه تو رو مي بردن مي گردوندنت.منم عكسهاي اون موقع رو گذاشتم تا ببيني     ...
12 مهر 1391

اولين باري كه غذا خوردي

واي مامان جونم نمي دوني چقدر هيجان انگيز بود اون روزي كه مي خواستم براي اولين بار به تو غذا بدم.اون موقع 6 ماهت تمام شده بود.فكر مي كني غذات چي بود حريره بادوم.نمی دوني چقدر حرص مي زدي.اينقدر قشنگ اون روز غذاتو خوردي چون برات جديد بود.قيافت واقعا اون روز خنده دار شده بود   ...
12 مهر 1391

نوروز 1391

ماهانم جونم نوروز امسال خیلی متفاوت با سالهای قبل بود.چون در کنار سفره هفت سین غیر از من و بابا تو هم با ما بودی.موقع سال تحويل هم من با تو دستشويي بودم .داشتم تو رو مي شستم.فدات شم وقت گير آورده بودي.... ...
10 مهر 1391